تبليغاتX
شبانه های ناب ...

تمام خیابان ها تاریک است

آدم ها را نمی بینم

صدای زوزه ی سگ ها گوشم را پر کرده است

از ترس همه ی تنم می لرزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:57  توسط نسیم | 

 

در این جنجال ها که مجالی برای آرامی نیست، ذهنم واژه ها را گم کرده ...

گاه آنچنان تهی که تنها سکوت پیشه می کنم چون اکنون...

بغضی همواره گلویم را فشار می دهد و من تنها فرو می خورمش...

و اینجارا با از بغض نوشتن چه کار است...

تمام شب ها را به امید روزنی که شاید در روز بیابم می گذرانم...

و روزها به امید شهودی در خلوت ناب شبانه سپری می شوند...

و من با همه ی تلاطمم تنها منتظر و نگرانم که این هیاهوی سیاه به چه سر انجامی می رسد...

آن روز که رهایی بیابم شاید روز تولد دوباره ی من باشد... و شاید هم مرگ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:7  توسط نسیم | 

 

شب از نیمه گذشته بود و دیگر نزدیک صبح بود...

من مانده بودم و خستگی و خواب و پریشانی و او...

به خود می پیچیدم و مویه می کردم و گیسوانم را چنگ می زدم...

فریاد پنهانی ام از حنجره ام رها نمی شد...

چشمانش که تنهایی اش را برایم حجی می کرد، با من حرف می زد...

او حرف می زد و من مویه می کردم و به خود می پیچیدم...

من از رمق افتاده بودم، اما او هنوز چشمانش حرف می زد و من مویه می کردم و به خود    

می پیچیدم...

تقلای شبانه اش می سوزاندم و من می سوختم و تنها خاکسترم در هوا پراکنده می شد...

صدای قلبش هنوز در گوشم است. هیچ وقت اینچنین نزده بود و من هنوز نمی دانم چه بود...درد

بود یا علامت غلبه یا نشانی از دوست داشتن یا عطشی برای رسیدن؟....نمی دانم...نمی خواهمم

بدانم...

زبانم بند آمده....نمی دانم بر من چه آمده و بر او چه می گذرد...

...

دیگر صبح شده بود و چشم هایش هنوز حرف می زد...اما من از هوش رفته بودم و تنها صدای

چشماتنش را می شنیدم و دستانش را بو می کردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:17  توسط نسیم | 

 

به بازی گرفته شده بود و این را همان لحظه ای فهمید که فکرش را هم نمی کرد.

به بازی گرفته بودش شاید و شاید هم خودش اینگونه می پنداشت.

اما او به بازی گرفته شده بود. یا لا اقل شواهد این را می گفت.

می خواست برود و بگوید همین بود؟؟

می خواست یقه اش را بگیرد و بگوید تو مرا مسخره کردی!

هیچ کدام این ها فایده ای نداشت. ولی اگر می گفت لا اقل حرفش را زده بود.

نمی دانست بگوید یا نگوید.

 می دانم زمان را ازدست خواهد داد در این تردید گفتن یا نگفتن..مثل همیشه!

اگر می توانست او هم حتما بازی اش می گرفت و حداقل خودش را برای لحظاتی پیروز میدان

فرض می کرد.

اما موضوع پیروزی یا باختن نبود.

او و تمام آنچه  که صادقانه نثار کرده بود..به بازی گرفته شده بود.

آرزو کرد ای کاش همان وقت ها رفته بودم. ای کاش من هم رفته بودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:1  توسط نسیم | 

 

گفت :بزرگ شو، یعنی بزرگ شده ای، آن را بپذیر!

...

چه بی رحم اند تازیانه ها! چه سنگین اند! چقدر کوبان فرود می آیند!

مجالی برای فرار نیست که فرصتی عظیم را از دست می دهم... باید ایستاد. باید ایستاد و زیر

باران ضربات، نفس حبس کرد...

گاهی نفس هایم به شماره می افتند و گریه به سراغم می آید... چشمانم را که خیس می شوند

دوست دارم دراین باران ضربات...انگار لایه های درونم را پاک می کند و با خود          

می برد...انگار می گیرد همه‌ی زنگارهایم را... دوست دارم لحظه ای را که اشک ها بر

صورتم سر می خورند و پایین می آیند، اما سر بالا گرفته ام و به استقبال تازیانه ها          

می روم...چقدر سبکبال می شوم و قتی درد تازیانه ها از جانم می کاهند... همه‌ی تنم تب

کرده...تب دارم و از شدت حرمش می سوزم... تب عبور دارم... عبور... "او" را دیدم که 

از من عبور کرد... این لاشه‌ی سنگین تب عبور دارد... عبوری سهمگین به وسعت "او" که 

از من گذر کرد...

می خواستم از اعماق دلم فریاد بزنم: " مرا تو بی سببی نیستی" ...

چقدر لحظه ها می دوند و من به "او" نمی رسم... چقدر دور مانده ام... چه خوب گفتی،    

" می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم"... همچون مانده در چاهی که ناخن بر

دیوار می کشد تا خود را بالا بکشد، ناخن بر جگرم می کشم، سرخی تنم را از تب و درد فریاد

می زنم...

آخر کجایی که مرا به دنبالت افتان و خیزان می کشی... تمام اندرونم را پر کردی از هیاهو، از

قیامت... آوار شدم از دوریت، از ندیدنت، و تو تنها نگاهم کردی... نگاهت چون تازیانه ای  

بی رحم و سنگین بر من فرود آمد... آتش زدی بر جانم... آتش گرفتم و سوختم... سوزاندیم و

آنچنان که حتی مجالی برای بهت و حیرت نیافتم... دیگر مبهوت نماندم... مبهوت لحظه ها

نگذاشتیم... آوار خلوتم شدم... همان خلوتی که هر گاه فرو بردم، عزیز داشتمش، عزیزِ

عزیز...

می آیم... می دوم... درونم را قیامتی‌ست که تنم را توان مقابله اش نیست... از لا به لای 

سلول هایم بیرون می زند و هوای پرواز دارد، هوای اوج... می آیم... می دوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط نسیم | 

 

در سکوت شب بی هراس تاریکی و صداهای عجیب و غریبی که در روز هم می ترساندم،

در اتاقش نشسته بود و پشت میزش مدام می نوشت.

می نوشت و می نوشت. نمی دانم چه بودند.

هی فکر می کرد و می نوشت و می نوشت.

آنقدر فکر کرده بود که خودش هم نمی دانست از کجا به کجا رسیده بود.

تمام لحظه های زندگی اش را بازی کرده بود و حالا حتی اگر هم می خواست دیگرنمی توانست

جور دیگر باشد.

خسته بود و چیزی برای آسودن در لوای آن نمی یافت.

همواره با خود در نزاع بود و انگار همه ی اندرونش را لحظه به لحظه به چالش می کشید و

خود را مدام مصلوب می کرد و اجازه نمی داد کسی یک قدم حتی به او نزدیک تر شود، مبادا

که فرو افتد و دیگر راهی برای بازگشت و نجات نداشته باشد.

خودش خوب می دانست که چه کرده است اما شاید لازم بود گاهی تجدید نظر کند، اما زمان

رفته بود و تنها او مانده بود با این همه تصویر گونه گون از خودش.

پیر شده بود، میان موهای سیاهش حالا دیگر موهای سفید بسیاری نمایان بود.

نگاهش می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر زمان دیگر دارد که همین گونه روز و شبش را

به هم بدوزد و لحظه به لحظه بزاید.

اما او در پیری فروتر می رفت.

این روزها پدر را هم که می بینم انگار هراسم می گیرد که چرا پیر می شوی و حالا دیگر او

نیز.

انقدر مرز کشیده  و دور می شود که حتی مجالی نیست که کسی گویدش چگونه ای ای مرد؟!

خستگی را می شود از چشمانش خواند اما چه سود!!

هنوز می نویسد و او از نوشتن خسته نمی شود. از نوشتن و از خواندن خسته نمی شود.

انگار هیچ چیز خوشحالش نمی کند. یا شاید این هم بازی است. بازی که خود خوب می داند 

سال ها ایفاگر آن است و شاید دیگر خود اوست.

اما...، خستگی را می شود از چشمانش خواند!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:53  توسط نسیم | 
 

تنها بود و من می اندیشیدم چرا اینگونه در خود می پیچد؟

تنها بود و من می اندیشیدم چرا اینگونه سرد و بی روح شده است؟

تنها بود و من می اندیشیدم چرا اینقدر خلوت او بزرگ است؟

تنها بود و من می اندیشیدم چرا همه ی لحظات را در پشت نقاب خود پنهان می کند و دریغ از

کلامی، سخنی، یا حتی آوایی...

تنها بود و من می اندیشیدم این همه تنهایی را چگونه تاب می آورد؟

تنها بود و من می اندیشیدم چقدر سنگین است و می اندیشیدم نکند زیر این بار تنهایی بفسرد...

تنها بود و من می اندیشیدم...

اما او هنوز تنها بود...

تنهای تنها...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:52  توسط نسیم | 

 

عزیزی گفت : باور داشته باش که در خلوت بزرگ می شویم!

و من چون آن عزیز را باور داشتم ٬ سعی کردم باور کنم که در خلوت بزرگ می شویم!

اما همچنان ذهنم در تقلا بود که چگونه می شود در خلوت بزرگ شد ...

به همان خلوت پناه بردم و فرو رفتم تا گمشده را بیابم ...

... آری ٬ چه فرصت گران قیمتی بود ... به یاد آوردم لحظات نابی را که تنها در خلوت تجربه شان

کرده بودم ... لحظه هایی که سراسر شدن بود ... لحظه هایی که بی وقفه در خود تنیدن بود ...

لحظه هایی که هردمبه خود آمدن بود ...لحظه هایی که از فرق سر تا نوک انگشتانم در تب

می سوختند در مرور آنچه گذشته بود ... لحظه هایی که بی تاب بودم ... لحظه هایی که از حیرت

بهت زده تنها چشم به گوشه ای ٬ خیره مانده بودم ... لحظه هایی که صبورانه تارهایم را باز

می کردم تا بیرون آیم ... لحظه هایی که تنها اشک هایم را میهمان گونه هایم ساخته بودم تا دریابم

خودم را ٬ خویشتنم را ... لحظه هایی که ...

چه قیامتی برپا می شود وقتی تمام آنچه را که در درونت به آرامی ته نشین شده اند ٬ به چالش

می کشی ... مثل آب گل آلودی که وقتی سنگی در آن می اندازی تمام گل و لایش به سطح آب

می آیند ...

چه حالی می شوی وقتی سرخوش از تمامی داشته هایت ٬ به ناگاه به نقطه ای می رسی که انگار

دیگر بی فایده است ٬ ادامه ی مسیر ممکن نیست ... چیزی دیگر باید تا بشود رفت ...

چقدر می شکنی وقتی حس می کنی که ظرف درونت تهی شده ٬ دستانت خالیست و از "او" که

می تازد فرسنگ ها دوری ...

چقدر سنگین می شوی وقتی در می یابی که هنوز همه ی خودت را به کار نگرفته ای ٬ توان تاختن

داری و درگوشه ای آرام ایستاده ای ...

آن لحظه تنها خلوت را می یابم که تمام "من" ام را بی پرده به نظاره می نشینم٬ با او همراه می شوم،

می گویم و می شنوم ٬ اشک ها می ریزم ...تا خودم را پیدا می کنم ... تا قد می کشم ... تا بزرگ

می شوم ...تا راه را می یابم ... تا معانی را درک می کنم ... تا در مفاهیم عمیق می شوم ... تا

می گذارم لحظات در رگ و جانم جاری شوند ... تا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:2  توسط نسیم | 
 

لحظه های ناب شبانه را تقدسی است به وسعت اندرون خاموشم...

لحظه های ناب شبانه ام را می سرایم با آوای سازم٬سنتورم...

لحظه های ناب شبانه ام را  قطره قطره می گریم تا تمام شوم...

لحظه های ناب شبانه ام را آرام می گویم مبادا که ترک بردارد اندرون خاموشم...

لحظه های ناب شبانه ام را ...

 

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:50  توسط نسیم |